سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

هبوط عشق

باران می بارد
من تازیانه زمانه ام
و بر پیکر زمینی می خورم که گناه خشکسالی اش کم از برهنگی درختانش نیست
شدت سقوط مرا
همه به خیال ریزش آبی پاک میدانند
تا سیاهی های خویش کتمان کنند
گویا خبر ندارند آنچه سیاه میشود دل است
من سقوط ارزشی هستم
که میراثم از ابر غرور بوده است
و تو
در این میدان
فقط
میتوانی نظاره کنی
چرا که خود گرفتار مرداب تباهی هستی
مقصدمان یکیست
هردو
هبوط را انتظار می کشیم
من اگر نبارم
مرداب تو وسیع تر نمی شود
و تو اگر نباشی
ریزش من
رهسپار گیاهی تشنه می شود
به بیراهه ای میرویم
که نامش را به غلط
عشق نهاده ایم